تبليغاتX
let's challenge with every thing .....

سلام

چه عجب ...نه؟

اولا" بذار تبریک بگم فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو... و روزه خود معقوله ای دیگر است بس دشوار!...

من خوبم ..

دارم چند تیکه ای می شم..یکی اونجا ..یکی خودم ..یکی اینجا، با اینا ..اونها.. مسخره ست میدونم . اما لازمه باور کن!..

اینجا به همون خودم نزدیک ترم ، بازم اینجا!

و سخت تر اینه که نباید بذارم این تیکه ها ازم جدا بشن و ...گم شم!!

واسه همینم یه اصل رو همه جا رعایت می کنم ، اینکه صداقت بالاترین سیاسته!


باید خیلی کارا بکنم ..استارتشون رو زدم یعنی باید جمع و جورشون کنم . کارایی که مثل ذهنم فکرم اونقدر پخش و پلا شدن . این یک ماه شاید فرصت خوبیه برای پرداختن به اونا..

میدونم که شدنیه. فقط باید تمومش کنم.

ببخشی اگه مغزت درد اومد!  
نوشته شده توسط مریم در شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

میخوام بنویسم این دفعه نه فقط  توی یه کاغذ که بعد پاره ش کنم و بریزم دور ، نه حتی توی فایل comp که سیوش کنم و بذارمش کنار پیش بقیه نوشته ها..اینا راحتم نمیکنه!

میخوام اینجا بنویسم،

این دفعه دیگه هیچ اشکالی نداره اگه جز خدا و من و.. بدونن چی گذشته/..

همه چیز تموم شد! خیلی وقته ..اما شد. بر خلاف انتظار خیلی ها و حتی باور من!..

"بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مثل آغاز."

همینم شد.. اولش به نظرم همه چیز به هم ریخته بود، خرااااااااااب!

اما واقعیت چیز دیگه ای بود که خودشو کم کم نشونم داد. واقعیت این بود که تازه همه چیز داشت درست میشد، داشت برمی گشت سر جای اولش، همونطور که باید می بود. همون چیزی که من می پسندیدم و پروردگار من!

"وقتی فرض یک قضیه غلط باشه هر حکمی برای اون صحیح میشه!"

این کار از اول اشتباه بود..هیچ سنخیتی وجود نداشت!

"من اسمشو گذاشتم قشنگترین اشتباه"

خدایا متشکرم!

و این قضیه برای من شد یه collection از اشتباهات کوچیک و بزرگ ،خوشحالی و غم../

...و امیدوار بودم که این collection همیشه یه تجربه بمونه و تکرار نشه!

اما دوباره داره چه اتفاقی میفته؟!...

مطمئنم که یه تفاوتهایی هست اما از همون جنسه!!

زبان جهان..؟؟؟!

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهارم مرداد 1388 |

سلام

هم یه جورایی دلم واسه اینجا و همه دوستان تنگ شده هم دل و دماغ نوشتن ..البته بیشتر تو اینجا رو ندارم .. امتحانام رو دادم خیلی بد..البته نتیجه شون بدک نبود نسبت به درس خوندنم که عالی بود!!(tanx a lot ) این ترم فقط میرفتم uni و میومدم. شبای امتحان در عوض کشتیم خودمونو حالم از هر چی اینجوری درس خوندن بهم خورد خلاصه!... آها راستی مقومت رو بالأخره پاس شدم ..پاس کردم یا پاسم کرد حالا بماند هرچی بود من که چیزی به استاد نگفته بودم حتما" خودش به توانایی های من پی برده بود و دیده بود حیفه.. بگذریم..

یه چندتا برنامه دارم واسه این مدت ..تابستون رو میگم عاشق بوی گندشم مزخرف تر از تابستون ندیدم هنوز.. آره میگفتم یه چند تا برنامه داشتم که هنوز هیچی.. اصلا" حالشو ندارم!! الآن دلم فقط فیلم میخواد! یه فیلم طولانی ..که تا اخر تابستون کــــــــــــــش بیاد!

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |

سلام

چند وقتی واقعااااا" وقت سر خاروندن هم نداشتم..تا جایی که دنبال  فرصت میگشتم برم حموم ! امروز هم دو تا امتحان داشتم در کمال ناباوری! هر 2 خوب شد!خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکردم. تقریبا" قید نقشه برداری رو زده بودم و دیشبش تا صبح محاسبات میخوندم این هفته یه کم دلم واسه تختم هم تنگ شده بود!

.....اینا همه به یه طرف تقریبا" از معدود دانشگاههایی بودیم که امتحانات عقب نیفتاده بود و به زور و تحصن  قرار شد که لااقل امتحانای روز 21 و 23 ام رو کنسل کنند .. تو این مدت هم بیشتر از اینکه درس بخونم درگیر این مسائل اخیر انتخابات و حواشی بودیم وو ..

بعد.. بابا اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی اینجا که نه اونجا؟!!

من عذر میخوام،

ای خاک بر سر من که نمیتونم دیگه میلم رو هم چک کنم و تو cloob هم نمیتونم برم sms هم نمیتونم بدم. اونورتر با tell هم تماس نمیتونم بگیرم.. ای خاک بر سر من که نمیتونم تو این شرایط حد اقل امکانات روهم داشته باشم (این مونده بود رو دلم گفتم تا بلاگفا فیلتر نشده اینارو بگم فکر کنم باید فزصت رو غنیمت شمرد و اینجارو چسبید که دیگه گیر نمیاد!!!!!) تنها کاری که میشه یا باید بکنیم اینه که الان بریم بخوابیم حالا هر چی واسه من یکی که خیلی لازمه

بحث رو نمیخوام سیاسیش کنم ، (و به اصلاحات بکشونم این بدبختی هارو..) اما اینا بیش از هر چیزی تحقیر کننده س واسه همه. فقط میتونم بگم ..خیلی زشته .  متأسفم؛

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 |

Stronger than yesterday
Now its nothing but my way
My loneliness ain't killing me no more
I'm stronger

That I ever thought that I could be,..
I used to go with the flow
Didn't really care bout me
You might think that I cant take it, but you're wrong
Cause now I'm

Stronger than yesterday
Now its nothing but my way
My loneliness ain't killing me no more
I'm stronger

Come on, now
 

Here I go, on my own
I don't need nobody, better off alone
Here I go, on my own now
I don't need nobody, not anybody
Here I go, alright, here I go

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |

چرا گاهی فکر میکنیم برای شاد شدن باید اتفاق بزرگی بیفته؟ یا مثلا" برای شاد بودن دنبال بهونه ایم؟ ..

خیلی سخته؟ _نه ..باور کن نه!

این روزا همه چیز خوبه ..خیلی خوب .الآن هیجان زده ام !!زیاد. حس کنم هستم تا اینجوری زندگی کنم.

نمیشه در موردش زیاد حرف زد  چون بی فایده ست. حسی که تازه باهاش مواجه میشی و واست غریبه یه کمی هم واسه خودش می تونه نگران کننده باشه! چون چیززیادی ازش نمیدونی .. از طرفی میخوای نگهش داری اما نمیدونی چی هست که چجوری از دستش ندی! فقط میدونی از کجا آب میخوره .. حالا میفهمم که ظرفیت یعنی چی..

بگذریم.. داریم میان ترم ها رو میدیم . امروز دوتاشو داشتم ..بدک نشد. عجب ترم کوفتیه این ترم زمستون !

ما که کلا" از این استادا و کلاس و دانشگاه چیزی یاد نمیگیریم این ترم دیگه چشممون به جمال اساتید هم روشن نشد. عجـــــــــــــــب!

 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 |
 

یه خورده قاطی کرده بودم این یکی دو هفته.. حس میکردم دچار یه خلأ شدم حتما" تا حالا حسش کردین همون وضعیت نوترونی ... خب خیلی نمیتونم توصیفش کنم.اما مث یه حالت برزخی که انگار تو این دنیا نیستی. خلاصه بی خیال همه چی دیگه! اصلاااا قابل گفتن هم نیست. ..مث خفاش شبا مرض بیداری تا 3.5 !

یه سیکل مازوخیمی ؛ و همینطور 10 روز عین هم.!!!!!!!!!!!!!

فکر کن تفریح آدم بشه دانشکده!!! تا اینکه امروز بچه ها تو کلاس یه بحث جدید پیش آوردن. یه کارclubی.  خب لاأقل بحث متنوعی بود و حال و هوای منو که عوض کرد. از همون حرفایی که تو ایران زیاد زده نمیشه اینکه موفقیت به ویژه تو دنیای امروزتوی کلوبه. و این یه واقعیته! اینکه چقدر روحیه و فعالیتهای گروهی ماها پایینه. مث خود من، همیشه دوست دارم هر کاریو فقط خودم انجام.هر چی  که میخواد باشه!! الانم تقریبا" همینه. از شراکت خوشم نمیاد. از اول ابتدایی هم مث این نخاله ها یا صندلی تکی داشتم زیر گوش معلم می نشستم،(کیفم هم رو میز اون بود) یا ته کلاس کلا" یه نیمکت رو میگرفتم.  همون روزای اول مدرسه تکلیفمو با راننده اتوبوس و بچه ها روشن کردم و صندلی تکی دوم رو قرق کردم.  الانم که یادم میفته خنده م میگیره ..بیشتر وقتا هم دیر میومدم سرویس پر شده بود ولی صندلی دوم خالی بود.!!! یادش بخیر.

 من میخوام همون دختر تخس و معصوم قبل باشم.

 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |

سلام

واسه اولین بار این ضرب المثلای ایرونی سرم سبز کرد!! از همون تحویل سال تا همین دیروز خواب بودم و فقط واسه امور حیاتی از قبیل غذا و آب و.. بلند میشدم عجبــــــــــــــــ بابا دیگه کفری شده بودم به خدا دیروز. با اینکه سخت بود ولی یه ریزه جدی فکر کردم به خودم اومدم دیدم یازدهم شد من هیییییچ غلطی نکردم خدا میدونه  چقدر کار داشتم و موکول کرده بودم به عید! مرده شور این عیدو .. دیگه بهم می گفتن مریض شدی خودمم داشت باورم میشد . تا اینکه وای چه بارون و برفـــــــی اومد پریشب !..خیلی چسبید! و همین کافی بود تا reset بشم و حالم جا بیاد.  امروز که دیگه بهترم هستم مث موتور دارم دینامیک و مقاومت ِ عقب موندمو  میخونم باور نمیکنی تازه  داره بهم میچسبه! فکر کن:  F=ma جالبه آ !!!

خلاصه:

2- عید اصصصصصصلا" خوش نگذشت.. بری دیگه برنگردی!

1- من همیشه بهترین کارارو توی کمترین وقت انجام میدم. و این دیگه مث اون قانون نیوتن مورد نقض هم نداره .

به منظور تشکر از این تحویل به موقع و حال خوش:

تو مث یه روز قشنگ آفتابـــــــــــــی ، اومدی به آسمون قلبم بتابی

  خیلی هم خوش میگذره...

 راستی واسه فردا هم(۱۳بدر) هوووچ برنامه ای نداریم یکی درس داره..! یکی تمایل ندارن ایشون! خب اینجوریه دیگه

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 |

میگن سالی که نکوست ...بله. پارسال که موقع تحویل سال خواب نبودیم این شد خدا خیر بده امسال و که خواب تشریف داشتیم ...بلند شدم دیدم چند لحظه قبلش بله.. این خونه ماهم 5 نفریم آ ولی هیچکی به هیچکی نیست  یکی نبود مارو بیدار کنه اومدم دیدم نشستن واسه خودشون لبخند میزنن : عیدوتون مبارک!! من هم گفتم دیگه...خلاصه اعصابم اولش باید ببخشید گ .ه.ی شد . ولی الآن خوبم شکر خدا

طبق معمول که دقیقه 90ی ام، من تازه دیروز اتاقمو ریختم بیرون و رسما" تکوندمش. اونم چون از گوشه کنایه ها داشتم کلافه میشدم.. وگرنه که اتاق من همیشه برق میزنه...باور کن!

الآن داشتم فکر میکردم اگه قرار بود یه دعایی بکنم که بدونم 100% میگیره چی میخواستم؟

حالا هر روز شصت تا چیز از خدا میخوام ولی یهو سخت شد!  میخواستم یه چیزایی کنار میرفت و دوستی ها بر میگشت...  دلم میخواد همه چی سر جای خودش بود. ای کاش بوود!

دلتون خوش          تنتون سلامت        عیدتون هم مبارک

با آرزوی یه سال رؤیایی و دل دریایی

<<<<<<< 

گر بوی تورا باد به منزل برساند

 جانم برهاند

 ور نه زوجودم اثری هیچ نماند

.... جز گرد و غبارم

نوشته شده توسط مریم در جمعه سی ام اسفند 1387 |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری  /  صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی / بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا / میسوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره / بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلی سخته که ببینیش توی یه فصل طلایی / کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی!

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه...

 

نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم اسفند 1387 |
چطور مطوريد؟...بگو بهاركه داره مياد اصلا" ميشه آدم حالم واسش بمونه؟! خوبه پس شما هم مث من دل خوشي از نيمه اول سال نداري..از اين تميزكارياش بگير تا اون خاله خاله بازي و سلام احوال كردناي تصنعي و خریدو .. يك ساله طرف رو نديدي ميري خونه شون ميگن فردا خونه باشين ما ميام..من كه این بار میخوام يه پراگراف جمله حفظ كنم شامل مطالبی از این دست:-احوال شما؟ ..فداتون بشم..از دیدنتون فوق العاااااااده خوشحال شدم..قوربونم بری و از این حرفا.. كه هر جايي هم باشه  وبه هر صنف و منصبي بخوره خلاصه كارم رو راه بندازه ديگه .طرف تا ميگه سلام كار منم شروع ميشه و رديف ميكنم .. خدا زياد كنه يكي دوتا نيستن آخه. امتحان میکنیم ببینیم جواب میده !!!! ناگفته نماند كه گاهي بدك هم نيست. خصوصا" كه گاهي سوژه هاي نابي هم پيدا ميشه...حالا..از خریدش هم  ای.. بدم نمیاد 

---------------

سرم يه ريزه امروز تازه خلوت شده! مث چي صبح تا غروب ميدوم اينور اونور.. ميام خونه يه چيز ميخورم و دوباره مث يه چيز ديگه ميفتم ميخوابم.و همینطور  تا.. نمیدونم کی!.. ديگه بازيها رو هم نرسيدم اين هفته درست ببينم در اين حد كه منچستر باز قهرمان لیگ برتر انگلیس شد.
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |
سلام

هم اكنون مطلع شديم كه امروز حالا با يه روز اينور اونور ولنتاين بوده  البته اينش زياد مهم نيست اما خب بازم يه بهونه ديگه واسه تبريك گفتن.... ميگه:

Love is not only made for lover’s;

 it’s also for friends who love each other better than lover’s

HAPPY VALLENTINE  DAY!!

البته منم باهاش موافقم

----------------------

فوتبال دربي امروزم  كه حتما" متسفيض شديد هزار الله اكبر !...آدم نميدونه چي بگه؟ يه قل دو قل... اگه اين فوتباله پس ليگاي خارجي بدون شك آپولو هوا ميكنن... بيخود نيست طرف ميگه به هر كدوم يه توپ بديد ، جمعش كنيد...هر چند از دو طرف بسيار ممنونيم بابت خنده هاي از ته دل... كه مدتها بود نصيبمان نشده بود، به ويژه در نيمه اول..

<<<<<<<<< 

فردا حذف و اضافه ست جون من دعا كن واحدام رديف شه ...كه حوصله اين يه فقره رو ندارم يعني نميكشم ديگه ...مسیییییی.

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |
چه چيزا و چه كارايي رو دوست دارم؟.. از كدوم بدم مياد؟ تا حالا زيا بهش فكر نكردم اما بدك نيست به خاطر خودمم كه شده يه كم جدي بگيرمش! لااقل به قول ایشون به عنوان يه بازي !!بعد از اينكه كلي ذهنمو به طور پراكنده درگير كرده به اين نتيجه رسيديم كه خداروشكر اينجا اصلا" دوست داشتن مطرح نيست. چون اينجوري خيلي سخت ميشد...!

خب با اين وجود بايد بگم بيشتر با اينا حال ميكنم:

اوليش راه رفتن تا ته خيابون ملك، وقتايي كه خلوته اونقدر كه تا ته خيابون پيدا باشه.. صبح خيلي زود يا شب ،اگه يه نم  هم زده باشه كه ديگه...عاليه.(اين كارو معمولا" انجام ميدم مث امروز) 

 - بد مينتون و متعلقاتش از راكت گرفته تا... مربي!!

- كتوني

- مچ بند ، هد بند و..از اين مزخرفات

- سوپ

- فيلم

- موزيك تا يه جايي واقعا" عاليه...بعدش ديگه غير قابل تحمل ميشه

- برف

- برنامه نود و فوتبال (تقريبا" هر شب)

- پایییییییز

 - و بالأخره سايت دانشگاه (چون در غير اين صورت  Uni به نظرم يه دخمه مياد كه بيشتر وقتا بايد اونجا باشم)

ديگه.... از گلشيفته و كريس هم خوشم مياد

---------------------------

صبح بلند شدم ومثل يك ..يه *..دختر خوب رفتم دانشگاه ديدم اين آقاهه جلوي در باز منو صدا كرد نميدونم چرا يهو حس پاچه گيري بهم دست داد قبلا" دو سه بار صدام زده بود كه خانوم شما دانشجوي اينجاييد؟!!! گفته بودم جناب يك بار پرسيدي بله ! ديگه چيه؟ بابا فلان دانشگاه با 2000 دانشجو همشونو ميشناسن شما 500 تا دانشجو رو نميتوني به خاطر بسپاريد؟ اونم منوكه روزي شونصد دفعه ازاينجا رد ميشم !! (هر چند ميدونم دردش چيه) خلاصه رفتم طرفش...گفت كجا؟..اومدم بگم قبر ِ .. كه يهو گفت خانوم كسي نيست تعطيله ..با يه لبخند  كه از سوزِ .. بود خداحافظي كردم وبرگشتم. درست مث وقتي كه با تموم قدرت ميخواي ضربه بزني و توپت در ميره ...

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |
 

friday &...

واي نميدونم چرا امروز اينجوري شدم من! صبح 11 از خواب بيدار شدم صبحونه ،نيم ساعت بعدم نهار ميل فرموديم با چه حالی.. !! فقط دلم ميخواست تموم شه برم بخوابم. رفتم كه باز بخوابم اما قبلش عذاب وجدان گرفتم كه ديگه بي مصرفي رو اينطوري به حد ميرسونم...پس كتاب كيمياگر رو برداشتم و بعد از اووووه شونصد روز ادامه دادم. اونقدر يكنواخت شده بود كه ديگه ولش كرده بودم... ولي امروز پائولو حرفاي دلچسبتري ميزد.. خلاصه بعدش با يه خيال راحت تري گرفتم خوابيدم الآنم دلم ميخواد برم بيرون... به هر ديارالبشري هم ميزنگم هووووچ كس موجود نيست .پس خيلييييي سنگين و رنگين ميشينيم ،چاي و بيسكويت ميخوريم و سعي ميكنيم كه حرفاي دلنشين بزنيم ...

 باز هم به اين نتيجه ميرسيم كه عصر جمعه قربونش برم هميشه  ..اصصلا" ضد حاله .

حالا ببين طرف چي ميگفت:

 -     من زنده ام. وقتي ميخورم فقط به فكر خوردن هستم.وقتي راه ميروم تمام تمركزم روي راه رفتن است.

-      دليلش اين است كه در گذشته يا آينده زندگي نميكنم.من فقط به زمان حال علاقمندم. اگر بتواني تمام قوايت را هميشه به حال متمركز كني ، آن وقت ميتواني انسان خوشبختي باشي. اگر در زمان حال باشي زندگي برايت مانند ميهماني و جشن با شكوهي خواهد شد.(خب البته توي هر جشن ديگه اي هم ممكنه اتفاقات هولناك بيفته، جاي نگروني نيست.!!!!!!!!!)

-     ...احساس كرد براي لحظه اي زمان متوقف شد و روح جهان در او دميد...! مهمترين بخش زباني را كه دنيا با آن سخن ميگفت، آموخت.زباني كه همه مردم دنيا قادر بودند آن را در قلبشان درك كنند: زبان عشق؛ چيزي كهنسال تر از بشريت. اين زبان ناب دنيا بود. احتياج به هيچ توضيحي نداشت؛

اينجور كه اون هم ميگه همه چيزها تجلي يك چيز است ... بايد چشماتو باز كني و نشونه هارو دريافت كني.هر چند اونا همه جا هستن اما تا نخواي واسه تو مفهوم پيدا نميكنند انگار بايد دنبالشون باشي. همون چيزايي كه الكي و گذرا به نظر ميومدن درست از وقتي اراده ميكني واست ميشن نشونه!! باور كن محشره..

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم بهمن 1387 |